تبليغاتX
من فیمینیست نیستم
 
من فیمینیست نیستم
 
 
 
امروز صبح که داشتم فاطی رو راهی مدرسه می کردم متوجه شدم مه همه جا رو فرا گرفته.

به یاد کودکیم افتادم که در هوا ی مه آلود با بچه ها در راه مدرسه مسابقه می گذاشتیم که سیگار کدام یکی بیشتر دود می کند.

...

من نه از خانواده طرد شدم.

نه گرفتار رفیق ناباب شدم و نه دچار بحران وطغیان امواج متعلق به ایام نوجوانی.

همین عمل به ظاهر کوچک  کارستان شد و استعداد خفته مان را در زمینه ی کشش وجاذبه وهاله ی دودی وغبار افشانی و دودمان سازی شکوفا نمود.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 8 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 
ساعت ۱:۱۰ دقیقه.

یک بار زمین لرزید

ده بار دل من.

***********

زمین که دست به دست شد

گفتم یا امام زمان و زمین .

دل من اینجا لرزید آنجا نلرزد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 

انگشت خوردنش سوای بقیه ست.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 
خدایا خودت می دونی قصد من بد نبود.

می دونی که مادرش  از گریه هاش عاصی شده بود.

وای بزرگ کردن دوقلو کار سختیه.

خدایا خودت می دونی که این دختره ی جیغ جیغوی زلزله بر عکس قل دیگه ش فاطمه بود .

اگه بزرگ بشه وبفهمه کار من بوده راجع به من چه فکری می کنه؟

اگه به خاطر این کار تنبیه شد من وجدان درد می گیرم.

شاید وقتی بزرگ شد حرف زدن و دیدن  خنده های کج وکوله ش بخوره تو ذوق .

بعد دندوناش به قول بعضیا به سیم کشی(مگه ساختمونه؟) نیاز داشته باشه.

من فقط خواستم آروم بشه و یه کم بار مادرش سبک بشه.

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

خدایا منو ببخش اگه به زور به زهرا کوچولو یاد دادم انگشتاشو بخوره .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 

 

"دله  بلی" یا  به قول یکی از نسوان فامیل سطل آشقالی! یا به روایتی رایانه ای "رایسیکل بین"

از روی دسکتاپ رایانه ی موجود در منزل مسکونی ما محو شده است.(اگر نفسم بریده شد چه کسی مقصر است؟)

اطلاعی در این خصوص در دست  نیست که :

کار ماموران وظیفه شناس شهرداری باشد.

کار پاک بانان خرد و درشت باریافت مواد باشد.

 شخصی با ما خصومتی خانوادگی داشته است .

  رهگدری از سر لج با اهل منزل  سطل مارا تیپا گرفته وگم وگور شده.

یا صدها "یا" و شاید دیگر .

به یکی از مراکز  آگاه در این زمینه خبر داده ایم اما اظهار داشتند خودتان به یاری خودتان بشتابید.

خودتان یاری سبز به خودتان برسانید.

در بلندگوی گوگل جار بزنید شاید کسی بشنود که نشنید.

بروید از نو یکی دست وپا کنید.

خانه تان را تعویض نمایید.

وهزاران ایده ی بکر دیگر.

 

*****

به هر بنده خدای  یابنده "مشتگانی " نه ببخشید مژدگانی چشم گیری اگر خدا بخواهد تعلق خواهد گرفت.

الهی از همون دست که می دهید از همون هم پس بگیرید.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 
گاهی وقتها دوست دارم مال خودم باشم نه مال  هیچ کس دیگر.

نه خیال کسی مهمان ذهنم شود

نه کسی به درزهای زندگیم سرک بکشد.

فقط به اندازه یی که خودم را مرور کنم .

باید چرخ دنده هایم را روغن کاری کنم تا حواس خودم نیز پرت نشود.

پ.ن:

نه اینکه خودم را گم کرده باشم ولی خیلی وقت است مال خودم نبوده ام.تو چطور؟

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 
یادم هست کلاس دوم ابتدایی بودم .

معلم مرا برای درس فراخواند.

نه باران می بارید ونه سقف کلاس سوراخ بود.بادی هم نمی وزید.

سردم شد و من خیس شدم.

باور ندارید؟ولی ۲۵ جفت چشم ریز و درشت شاهد این ماجرا بودند.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 
نزدیکهای ظهر بود که به خانه همسایه رفتم.دیدم دخترش از مدرسه زودتر برگشته .

یادم نیود که امروز ۱۳ آبان روز "دانش آموز" است.

به زن همسایه گفتم:چرا ندا  امروز زودتر آمده؟

گفت:چون ۱۳آبان است برای راهپیمایی رفته اند.

ندا گفت:نه خودشان باشند نه راهپیماییشان.خسته شدیم.حال ندارم.

ظهر که فاطی از مدرسه برگشت ازش پرسیدم:شما هم راهپیمایی رفتید؟

فاطی گفت:آره .یکی از دبیران شعار می داد و از بچه ها می خواست تکرار کنند ولی هیچکس حال نداشت شعار دهد.

دبیربه بچه ها چشم غره می رفت.بچه ها هم به همدیگر می گفتند اگر جواب ندهیم خسته می شود و  ول می کتد.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 
چه فدر این روزها حواس هایمان به جایی غیر از جای خود پرت می شود.

دلیلش چیست را نمی دانم؟

لباسهای تا شده را می بریم سر یخچال.

بطری دوغ را در کابینت می گذاریم.

در درستی املای کلمات شک می کنیم.

سوال بعضی ها  را اشتباهی جواب می دهیم.

و خیلی موارد دیگر که روزمره به آن برمی خوریم.

**********************************

فاطی امشب  داشت برای پدرش ازآقایی به نام طهماسبی نام می برد که گویا مشاور تربیتی یا چیز دیگر بوده اند.

اسم طهماسبی که به گوش پدر خورد به یاد دبیرستان نمازی شیراز ویکی از همکلاسیهایش افتاد وگفت:

راستی این آقای طهماسبی آقا بود یا خانم؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 
یک شب داشتم توی فیس بوک می چرخیدم که اینجا رو دیدم

رحمانیان گروپ

Reza Rahmaniyan salam man be donbale pedaram migardam javade rahmaniyan khahesh mikonam agar mishnasidesh be man ye khabar bedin man montazere javabeton hastam ba tashakor alireza rahmaniyan

به نظرم خیلی آشنا اومد.یعنی نوه ی عموست پسر جواد؟

من فقط یک بار دیدمش.

جواب دادم:

طاهره رحمانيان 28 October at 08:26
man ye pesar amoo dashtam be name javad.sanamo alireza ham bachehash boodan.vali javad ke alan nist.khoda bachehasho hefz kone
Reza Rahmaniyan 28 October at 17:12
salammmm man alireezam az pedaramm khabar nadariiinnnn khahesh mikonam age khabar darin be man begin man kheylivaghte donbalesh migardam,mitonam beporsam shoma az koja hastid???
طاهره رحمانيان 29 October at 08:05
مثل اینکه شما متوجه حرفهای من نشدید.گفتم پسر عموی من زنده نیستن.اما اسمش جواد بود.بچه هاش علیرضا و صنم هستن که فکر کنم ایران نباشن.من از شیرازم
Reza Rahmaniyan 29 October at 15:06
salam
man motevaje shodam man alirezam va sanam ham alan pishame man fekr mikardam ke shayad kasi bashe ke az pedaram baramon bege
طاهره رحمانيان 30 October at 20:22
واقعا؟تو خود علیرضایی؟چه جالب!
شما الان کجایید؟چه کار می کنید؟
.تا یکی دو سال قبل از عمه افسانه پرسیدم راجع به شما.دلم برای تمام همخوخهایم تنگ شده.جواد عمو یادش به خیر.همیشه توی ذهنم یک مرد بوده و باقی می مونه.کوچیک بودم که شهید شد.زیاد ازش نمی دونم.ولی یادمه داداش که همسن وهمبازی کودکی جواد بود همیشه می گفت جواد خیلی سختی کشید.هی روزگار.دوستتون دارم....البته من شیراز نیستم.از گراشم

 

 
 
پ.ن:
۱ـ بیشتر اقوام پدری پخش و پلای سراسر جهان هستند.من حتی یه دانه عمو رو هم تا آخر عمرش ندیدم.
۲ـمجبور بودم بگم شیرازم چون می دونم نمی فهمید گراش کجاست.
 
۳ـ علیرضا پس از کشته شدن پدر بدنیا آمد.
 
۴ـجواد رو زیاد یادم نمیاد بر اساس شنیده ها مرد بسیار خوبی بوده است.
 
   

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 7 قبل از ظهر  توسط طاهره رحمانیان  | 
 
  بالا